X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

 قوه انسانیه که مدخلیت در صفات و اخلاق دارند چهارند:

قوه عاقله، عامله، غضبیه و شهویه.و دانستى که: کمال قوه عامله، انقیاد و اطاعت اوست‏از براى عاقله در استعمال سایر قوا در اعمال حسنه.و عدالت عبارت از آن است، و نقص‏آن در عدم انقیاد است.

پس هر گاه سایر قوا به مرتبه کمال باشند عدالت‏حاصل خواهد بود، و هر گاه ناقص‏باشند عدالت منتفى خواهد بود و تحقق و انتفاء عدالت تابع کمال و نقص سایر قوا است.

و عدالت، امرى است جامع جمیع صفات کمالیه.پس از براى کسب عدالت‏به خصوص‏کیفیتى خاص، و از براى ازاله ضدش که جور است، معالجه‏اى مخصوص نیست، و ازبراى قوه عامله صفات کمالیه مخصوصى که تعلق به سایر قوا نداشته باشد نیست، بلکه‏جمیع صفات مخصوصه از فضایل و رذایل متعلق است‏یا به قوه عاقله یا غضبیه یاشهویه، یا به دو قوه از این قوا یا سه قوه، و تفصیل آنها را در چهار مقام ذکر مى‏کنیم.

و از براى عدالت اگر چه طریقه خاصه در اکتساب آن، و معالجه مخصوصه از براى‏ازاله ضد آن نیست، و به اکتساب سایر فضایل، عدالت‏حاصل، و ازاله بقیه رذایل ضدآن زایل مى‏شود، و لیکن خود عدالت چون مستلزم جمیع ملکات فاضله، بلکه جامع‏جمیع است، و اشرف فضایل و کمالات است، ابتدا، شرف و فضیلت آن را هم در یک‏مقام على حده بیان مى‏کنیم.پس، این باب مشتمل است‏بر پنج مقام به این ترتیب:

مقام اول: در بیان آنچه متعلق به قوه عامله است که عبارت است از عدالت.

مقام دوم: در ذکر اخلاق و صفاتى که متعلق است‏به قوه عاقله.

مقام سوم: در بیان اخلاق متعلق به قوه غضبیه.

مقام چهارم: در شرح ملکات متعلقه به قوه شهویه.

مقام پنجم: در تفصیل و تبیین اوصاف متعلقه به دو قوه یا سه قوه از قواى ثلاث.

و در هر مقامى از سه مقام آخر صفات رذیله که متعلق به آن مقام است عنوان‏مى‏کنیم، و در ذیل آن عنوان، علامات و اقسام و اسباب و مضرت و علاج آن صفت را،و ضد آن از صفات حسنه، و علامات و منفعت و تدبیر تحصیل آن را در فصول چندبیان مى‏کنیم.

مقام اول: عدالت

فصل اول: در بیان آن چه متعلق است‏به قوه عامله و آن عبارت است که از عدالت و در آن چند فصل است

بدان که: عدالت، افضل فضایل و اشرف کمالات است، زیرا که دانستى که آن‏مستلزم جمیع صفات کمالیه است، بلکه عین آنهاست. همچنان که جور که ضد آن‏است، مستلزم جمیع رذایل، بلکه خود آنهاست.و چگونه چنین نباشد، و حال آنکه‏شناختى که: عدالت ملکه‏اى است‏حاصل در نفس انسان که به سبب آن قادر مى‏شود برتعدیل جمیع صفات و افعال، و نگاهداشتن در وسط، و رفع مخالفت و نزاع فیما بین‏قواى مخالفه انسانیه، به نحوى که اتحاد و مناسبت و یگانگى و الفت میان همه حاصل‏شود.پس، جمیع اخلاق فاضله و صفات کامله، مترتب بر عدالت مى‏شوند.و به این سبب،افلاطون  الهى گفته است که: چون از براى انسان صفت عدالت‏حاصل شد، روشن ونورانى مى‏شود، به واسطه آن جمیع اجزاى نفس او، و هر جزوى از دیگرى کسب ضیاءو تلالؤ مى‏کند، و دیده‏هاى نفس گشوده مى‏شود، و متوجه مى‏شود به جاى آوردن آن‏از او خواسته‏اند بر نحو افضل، پس سزاوار بساط قرب مبدا کل - جل شانه - مى‏شود، وغایت تقرب در نزد «ملک الملوک‏» از براى او حاصل مى‏شود. و از خواص صفت عدالت و فضیلت آن، آن است که: شان او الفت میان امورمتباینه و تسویه فیما بین اشیاء متخالفه است، غبار انزاع و جدال را مى‏نشاند، و گردبیگانگى و مخالفت را از چهره کارفرمایان مملکت نفس مى‏افشاند، و بر مى‏گرداند همه‏چیزها را از طرف افراط و تفریط به حد وسط، که امرى است واحد، و در آن تعدى‏نیست، به خلاف اطراف که امور متخالفه متکاثره هستند، بلکه از کثرت به حدى هستند که نهایت از براى آنها نیست، و شکى نیست که: وحدت، اشرف از کثرت، و هر چه به‏آن نزدیکتر، افضل و اکمل، و از حوادث و آفات و بطلان و فساد دورتر است، و آنچه‏مشاهده مى‏شود از تاثیر اشعار موزونه، و نغمه‏هاى متناسبه به جهت تناسبى است که میان‏اجزاى آنها واقع، و نوع اتحادى که فیما بین آنها حاصل است، و جذب قلوبى که درصور جمیله و وجوه حسنه است، به جهت تناسب اعضا و تلایم اجزاى آنهاست. پس اشرف موجودات «واحد حقیقى‏» است که دامن جلالش از گرد کثرت منزه،و ساحت کبریائیش از غبار ترکیب مقدس است، افاضه نور وحدت بر هر موجودى به‏قدر قابلیتش را ادا نموده، همچنان که پرتو وجود هر صاحب وجودى از اوست.پس‏هر گونه وحدتى که در عالم امکان، متحقق است، ظل «وحدت حقه‏» او، و هر اتحادى‏که در امور متباینه حاصل، از اثر یکتائى اوست.

اى هر دو جهان محو خود آرائى تو کس را نبود ملک به زیبائى تو

یکتائى تو باعث جمعیت ما جمعیت ما شاهد یکتائى تو

و هر چه از ترکیب و کثرت دورتر و به وحدت نزدیک‏تر، افضل و اشرف است، بلکه‏چنانچه اعتدال و وحدت عرضیه ما، که پرتو وحدت حقیقیه است نبودى دایره وجودتمام نشدى.چون اگر نوع اتحاد فیما بین «عناصر اربعه‏» ، که امهاتند هم نرسیدى‏«موالید ثلاث‏» از ایشان متولد نگردیدى، و اگر از براى بدن انسانى اعتدال مزاجى‏حاصل نشدى‏«روح ربانى و نفس قدسى‏» به آن تعلق نگرفتى، و از این جهت است که: چون مزاج را اعتدال لایق از دست رفت، نفس از آن قطع علاقه مى‏نماید، بلکه نظرتحقیق مى‏بیند که: در هر چه حسن و شرافتى است‏به واسطه اعتدال و وحدت است، وآن امرى است که مختلف مى‏شود به اختلاف محل.پس در اجزاى عنصریه ممتزجه‏آن را اعتدال مزاجى گویند، و در اعضاى انسانیه حسن و جمال، و در حرکات‏«غنج‏» و «دلال‏» ،  در نگاه‏«عشوه‏» روح افزا، و در آواز، نغمه دلربا، در گفتار فصاحت است،و در ملکات نفسانیه عدالت، در هر محل آن را جلوه است و در هر موضعى نامى، و در هر مظهرى که ظهور کند مطلوب، و به هر صورتى که خود را جلوه دهد محبوب است،و به هر لباسى که خود را بیاراید نفس به آن عاشق است، و از هر روزنى که سر برآوردروح به آن گرفتار است.

فانى احب الحسن حیث وجدته و للحسن فى وجه الملاح مواقع 6

آرى! وحدت اگر چه عرضیه باشد، اما بادى است که بوى پیراهن آشنائى با اوست،خاکى که نقش کف پاى در اوست.از کلام والد ماجد حقیر است در این مقام که‏فرموده‏اند: «فى هذا المقام تفوح نفحات القدسیه تهتز بها نفوس اهل الجذبة و الشوق،و یتعطر منها مشام اصحاب التاله و الذوق، فتعرض لها ان کنت اهلا لذلک‏» .یعنى: «در این‏مقام «نفحات‏»  قدسیه مى‏وزد، که نفوس اهل شوق را به حرکت و اهتزار مى‏آورد، ومشام اصحاب ذوق را معطر مى‏سازد، پس در یاب آن را اگر ترا قابلیت آن هست واستعداد آن دارى‏»

مجملش گفتم نکردم زان بیان ورنه هم لبها بسوزد هم زبان

و چون شرافت عدالت را دانستى، و یافتى که کار آن تسویه کردن در امور مختلفه‏است، و شغل آن برگردانیدن از طرف افراط و تفریط است‏به حد وسط و میانه روى،بدان که: عدالت‏یا در اخلاق و افعال است، یا در عطاها و قسمت اموال، یا در معاملات‏میان مردمان، یا در حکمرانى و سیاست ایشان.و در هر یک از اینها عادل کسى است که: میل به یک طرف روا ندارد، و افراط و تفریط نکند.بلکه سعى در مساوات نماید و هرامرى را در حد وسط قرار دهد.و شکى نیست که: این موقوف است‏بر شناختن وسط دراین امور، و دانستن طرف افراط و تفریط.و علم به آن در همه امور در نهایت اشکال‏است، و کار هر کسى نیست.بلکه موقوف است‏به میزانى عدل که به واسطه آن زیاده ونقصان شناخته شود.همچنان که شناختن مقدار هر وزنى بى‏زیاده و نقصان محتاج به‏ترازوئى است که به آن وزن نمایند، و میزان عدل در دانستن وسط هر امرى نیست گرشریعت‏حقه الهیه، و «طریقه سنیه‏» نبویه که از سر چشمه «وحدت حقیقیه‏» صادر شده. پس آن میزان عدل است در جمیع چیزها، و متکفل بیان جمیع مراتب حکمت عملیه‏است.پس عادل واقعى واجب است که حکیمى باشد دانا به قواعد شریعت الهیه و عالم‏به «نوامیس‏» نبویه.

اقسام و درجات عادل

و بدان که: علماى اخلاق عدول را سه قسم گفته‏اند:

اول: عادل اکبر، و آن شریعت الهیه است که از جانب حق - سبحانه و تعالى - صادرشده، که محافظت مساوات میان بندگان را نماید.

دوم: عادل اوسط، و آن سلطان عادل است، که تابع شریعت مصطفویه بوده باشد، وآن خلیفه ملت و جانشین شریعت است.

سوم: عادل اصغر، و آن طلا و نقره است که محافظت مساوات در معاملات رامى‏نماید.و در کتاب الهى اشاره به این سه عادل شده مى‏فرماید:

«و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم بالقسط و انزلنا الحدید فیه باس شدید و منافع للناس‏»

یعنى: «ما فرستادیم قرآن را که مشتمل است‏بر احکام شریعت، و ترازوى‏عدل را که مردم به واسطه آنها بر حد وسط بایستند و از حد خود تجاوز نکنند، وفرستادیم آهن را که در آن است عذاب شدید و منفعت‏بسیار از براى مردمان‏» . پس قرآن عبارت است از: شریعت پروردگار، و میزان اشاره به درهم و دینار، وآهن اشاره به شمشیر سلطان عادل است که مردم را به راه راست وابدارد و از جور وتعدى در جمیع امور محافظت نماید.

و ضد عادل که جابر باشد نیز بر سه وجه است:

اول: جابر اعظم، و آن کسى است که از حکم شریعت‏بیرون رود، و از حکم‏صاحب شرع سرباز زند، و متابعت‏شرع را ننماید و او را کافر دانند.

دوم: جابر اوسط، و آن شخصى است که از اطاعت‏سلطان عادل و احکام او سر پیچد، و آن را یاغى و طاغى خوانند.

سوم: جابر اصغر، و آن کسى است که به حکم درهم و دینار نایستد و مساوات آن‏را ملاحظه نکند، بلکه زیادتر از آنچه حق او ست‏بردارد و آنچه حق دیگران است‏کمتر بدهد.و او را دزد خائن گویند.

اقسام عدالت

بدان که عدالت‏بر سه قسم است:

اول: آنکه میان بندگان و خالق ایشان است، و بیان آن این است که: دانستى عدالت عبارت است از: عمل به مساوات به قدر امکان.و چون دانستى که: حق - سبحانه‏و تعالى - بخشنده حیات و عطا کننده جمیع کمالات است، آنچه هر زنده به آن محتاج،از او آماده، و خوان نعمت و احسان و روزى از براى هر کسى نهاده، آنچه از نعمتهاى‏بیکران او هر ساعتى مى‏رسد زبانها از تعداد آن عاجز، و آنچه از عطاهاى بى‏پایانش هرلحظه حاصل مى‏شود، از حد و حصر و بیان متجاوز است، و آنچه از مراتب عالیه‏درجات متعالیه و سرور و بهجت و عیش و راحت، که در عالم آخرت مهیا نموده، به‏مراتب غیر متناهیه بالاتر و بهتر، نه چشمى مثل آن دیده و نه گوشى شنیده، و نه به‏خاطرى خطور کرده. پس، البته حقى واجب از براى خدا بر بندگان ثابت است، که باید به ازاى آن عدالت‏فى الجمله حاصل شود، زیرا که: از هر که فیضى و نعمتى به دیگرى رسد، و او درمقابل نوع مکافاتى  به عمل نیاورد، البته ظالم و جابر خواهد بود، و لیکن مکافات‏نسبت‏به اشخاص مختلف مى‏شود.و مکافات احسان پادشاه دعاى بقاى دولت، و نشرمحامد و شکر نعمت اوست، و مکافات مخدوم اطاعت و سعى در خدمت او، و دیگرمکافات، به دادن مال و قضاى حاجت اوست، و ساحت کبریائى حضرت آفریدگار ازاحتیاج به اعانت و سعى ما منزه، و عرصه جلالش از ضرورت اعمال و افعال، مقدس‏است.و لیکن، بر بندگان واجب است کسب معرفت و تحصیل محبت او، و سعى در بجاآوردن فرمان، و جد در اطاعت پیغمبران او.و انقیاد احکام شریعت و امتثال آداب‏دین و ملت، هر چند که توفیق اینها نیز از جمله نعمتهاى اوست.

از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش به در آید

و لیکن، چنانچه بنده آنچه را در آن مدخلیتى و اختیارى دارد از وظایف طاعات ودورى از معاصى و سیئات به جا آورد، از «جور مطلق‏» ،  خارج مى‏شود، اگر چه اصل‏اختیار و قدرت هم نعمت او، بلکه وجود و حیات از فیض موهبت اوست.

دوم: عدالتى که در میان مردم است، و از بعضى نسبت‏به بعضى دیگر حاصل‏مى‏شود، از ادا کردن حقوق و رد امانات، و انصاف دادن در معاملات، و تعظیم بزرگان،و احترام پیران، و فریادرسى مظلومان و دستگیرى ضعیفان.

و مقتضاى این قسم از عدالت، آن است که: آدمى به حق خود راضى بوده و ظلم به‏احدى را روا نداشته باشد، و به قدر استطاعت و امکان، حقوق برادران دینى خود را به‏جا آورد، و هر کسى را از ابناى نوع خود به مرتبه‏اى که لایق او باشد بشناسد و بداند که هر کسى را از جانب پروردگار حقى لازم است، و به اداى آن بشتابد.و در حدیث «نبوى‏»وارد است که: از براى برادران مؤمن بر یکدیگر سى حق است.که آدمى برى‏ءالذمه نمى‏شود مگر با بجا آوردن آنها، و یا آنکه از او عفو نماید و از تقصیر او در اداءحقش در گذرد.

اول: اگر گناهى در حق او از برادر مؤمن سر زند، یا تقصیرى از او صادر شود از اوبگذرد.

دوم: اگر غریب باشد دلدارى او کند و با او مهربانى نماید.

سوم: چنانچه بر عیبى از او واقف باشد بپوشاند.

چهارم: اگر لغزشى از او به وجود آید چشم از او بپوشاند.

پنجم: اگر عذر خواهى نماید عذر او را بپذیرد.

ششم: اگر کسى غیبت‏برادر مؤمنى را کند او را منع نماید.

هفتم: آنچه خیر او را بداند به او برساند و پند و نصیحت از او باز نگیرد.

هشتم: دوستى او را محافظت کند و شرایط دوستى را به جا آورد.

نهم: حقوق او را منظور داشته باشد.

دهم: اگر مریض باشد او را عیادت کند.

یازدهم: به جنازه او حاضر شود.

دوازدهم: هر وقت او را بخواند اجابت کند.

سیزدهم: اگر هدیه‏اى از براى او فرستد قبول کند.

چهاردهم: اگر با او نیکى کند مکافات کند.

پانزدهم: اگر نعمتى از او برسد شکر آن را به جا آورد.

شانزدهم: یارى او را نماید.

هفدهم: ناموس و عرض او را در اهلش محافظت کند.

هیجدهم: حاجت او را بر آورد.

نوزدهم: آنچه از او سئوال نماید رد ننماید.

بیستم: اگر عطسه کند تحیت او نماید.

بیست و یکم: گمشده او را راه نمائى کند.

بیست و دوم: سلام او را جواب گوید.

بیست و سوم: با او به گفتار نیک تکلم نماید.

بیست و چهارم: نعمتهاى او را نیکو شمارد.

بیست و پنجم: قسمهاى او را تصدیق کند.

بیست و ششم: با او دوستى کند و از دشمنى او احتراز کند.

بیست و هفتم: او را یارى کند، خواه ظالم باشد یا مظلوم، و یارى او در وقت ظالم‏بودن این است که او را از ظلم ممانعت کند و در وقت مظلوم بودن، آنکه او را اعانت‏کند.

بیست و هشتم: او را تسلیم دشمن نکند و خوار نگرداند او را به تنها گذاردنش.

بیست و نهم: از براى او دوست داشته باشد آنچه را از براى خود دوست داشته باشداز نیکیها.

سى‏ام: و از براى او مکروه شمارد آنچه از براى خود مکروه مى‏شمارد از بدیها.

سیم: از اقسام عدالت، عدالتى است که میان زندگان و ذوى الحقوق ایشان است ازاموات، مثل اینکه قروض مردگان خود را ادا کنند، و وصیتهاى ایشان را به جا آورند وایشان را یاد کنند به تصدق و دعا.

عدالت‏سر منشا کمال و سعادت

نهایت کمال و غایت‏سعادت، از براى هر شخصى‏اتصاف اوست‏به صفت عدالت، و میانه‏روى در جمیع صفات و افعال ظاهره و باطنه،خواه از امورى باشد که مخصوص ذات او و متعلق به خود او باشد، یا امرى باشد که میان‏او و دیگرى بوده باشد.و نجات در دنیا و آخرت حاصل نمى‏شود، مگر به استقامت‏بر وسط و ثبات بر مرکز. س اى جان برادر! اگر طالب سعادتى، سعى کن تا جمیع کمالات را جامع باشى، ودر جمیع امور مختلفه وسط و میانه روى را شعار خود کن.پس، اول سعى کن که‏متوسط باشى میان علم و عمل، و جامع این هر دو مرتبه باشى، به قدر استطاعت وامکان، و اکتفا به یکى از این دو مکن، که هر که اکتفا به یکى نماید از شکنندگان پشت‏پیغمبر - صلى الله علیه و آله و سلم - خواهد بود، همچنان که در حدیث‏سابق گذشت.

و بدان که: علم بى عمل، وبال و موجب خسران و نکال است.

از جاهل هفتادلغزش را چشم مى‏پوشند، پیش از آنکه از عالم یکى را در گذرند

و عمل بى علم زحمت‏بى‏فایده است . 

زیرا که علم آن است که: از روى علم و معرفت صادر شود.و باید در عمل متوسط باشى میان حفظ ظاهر و باطن خود، نه اینکه ظاهر خود را پاکیزه‏نمائى و آن را به عبادات و طاعات بیارائى، و باطن به انواع خباثات آلوده باشد.مانندعجوزه کریه منظر زشت لقاى دیو سیرت که خود را ملبس به لباس عروسان «حوروش‏» ،و مزین به زینت «مهوشان‏» دلکش نماید، و به انواع «تدلیسات‏» ، خود را بیاراید، نه اینکه‏سعى در نیکى ذات و پاکى باطن خود کنى، و لیکن بالمره   از ظاهر غافل شوى، و مطلقاملاحظه آن را نکنى، و به هیچ نوع از ملامت مردم اندیشه ننمائى، و از کثافات ظاهریه‏خود را محافظت ننمائى، مانند درى شاهوار که آن را به انواع قاذورات و نجاسات‏ملوث سازند.بلکه، باید ظاهرت آئینه باطنت‏باشد، و باطنت از جمیع خباثات و کثافات‏پاک باشد.و باید در جمیع صفات باطنیه و افعال ظاهریه متوسط میان افراط و تفریطباشى، به تفصیلى که در این کتاب گوش زد تو خواهد شد. و همچنین در تحصیل علوم باید میانه روى را اختیار کنى، و وسط میان علوم باطنیه‏عقلیه و علوم ظاهریه شرعیه را بگیرى، نه از آن کسان باشى که اقتصار مى‏کنند بر ظواهرآیات و اخبار، و «جمود» مى‏نمایند بر ترجمه احادیث و آثار، و از حقایق قرآن و سنت‏بى‏خبر، و از دقایق حکم کتاب و روایت قطع نظر کرده‏اند.زبان ایشان به مجرد تقلید به‏مذمت علماى حقیقت دراز، و با یکدیگر در طعن و لعن ایشان هم آواز، و گاهى ایشان‏را ملحد و کافر مى‏نامند، و زمانى آنها را زندیق و تارک شریعت مى‏خوانند، بدون‏اینکه کلام ایشان را «غور» کنند و مطلب ایشان را بفهمند، و از طریقه ایشان آگاه شوندو از عقاید ایشان فحص نمایند و تفتیش کنند.و نه از اشخاصى  باشى که عمر خود راصرف علوم عقلیه نموده به فضول یونانیان خود را راضى مى‏کنند، و عقول قاصره خودرا در هر چیزى دلیل و رهبر مى‏دانند، و هر چه عقل ناقص ایشان آن را نفهمد طرح یاتاویل مى‏کنند، و آیات و اخبار را تا توانند از ظاهر خود صرف مى‏کنند.و احکام‏شریعت نبویه در نزد ایشان مهجور، و از تتبع آیات و اخبار دورند.علماى شریعت رامذمت و بدگویى مى‏کنند، و به ایشان نسبت‏بیفهمى و نادانى مى‏دهند، ورثه انبیاء راجاهل و نادان مى‏شمارند، و از براى خود که هنوز عقل را از و هم تمیز نداده‏اند، زیرکى‏و فطانت ثابت مى‏کنند.و از این غافل که: عقل بى‏رهنمایى شرع قدم بر نمى‏تواند داشت، و گامى در راه نمى‏تواند گذاشت.و چون خواهى که جامع میان عقلیات و نقلیات باشى،باید در هر دو وسط و میانه روى را اختیار کنى. پس در عقلیات به محض تعصب و تقلید بر یک طریقه خاصى اقتصار نکنى، نه «متکلم‏» صرف باشى که به غیر از بحث و جدل چیزى نشناسد، و نه «مشائى‏» محض، که‏دین را ضایع و شریعت را مهمل گذارد.و نه صوفى باش که به دعواى بى‏گواه مشاهده وکشف خود را به استراحت اندازد، و دست از جمیع علوم بردارد، بلکه باید جمیع‏مراتب را جمع نموده وسط همه را اختیار کنى. پس لازم است‏بر طالب علم که: ابتدا از صاحب شرع و دین، چراغ و رهبر جوید، وعقل خود را از اثر او روانه سازد، و عصاى استدلال را به دست گیرد و نفس خود را به‏عبادت و طاعت، و مجاهده و ریاضت تصفیه نموده، قابل قبول صور علمیه نماید.پس‏آنچه اینها او را به آن کشانند و دلالت کنند اختیار کند، خواه موافق طریقه «حکماء» بوده باشد یا «متکلمین‏» ،  و خواه مطابق قاعده «مشائیین‏»  بوده باشد یا «اشراقیین‏» ، و خواه متحد به اقوال «عرفا» باشد یا «متصوفه‏» ،  در علوم شرعیات به مجرد تبعیت،یک طریقه را اختیار نکند، نه از آن «اخباریین‏» باشد که قواعد اصولیه عقلیه و نقلیه واجماعات قطعیه را التفات نمى‏کنند، و نه از آن اصولیین باشد که در استنباط احکام‏شریعت قواعد اهل سنت را به کار مى‏برند، و آراء و ظنون خود را حجت قاطع‏مى‏شمارند، و هر ظنى را در ترجیح احکام اعتبار مى‏کنند و به «قیاسات‏»  عامه متمسک مى‏شوند.بلکه جمع میان جمیع طرق نموده، آنچه عقل صریح و نقل صحیح وى را به،آن کشاند، اختیار کند.و همچنین در جمیع امور باطنیه و ظاهریه توسط را اختیار کند،تا امر معاش و معاد منضبط گردد، و سعادت ابد را دریابد.