عدم استجابت بعضی از دعا ها

خداوند در قرآن کریم وعده استجابت دعا داده و فرموده:

«ادعونی استجب لکم»

پس چرا برخی دعاها مستجاب نمی شوند؟

قرآن می فرماید:

«ان الله لا یخلف المیعاد»

خداوند در وعده تخلف نمی کند 

با توجه به لزوم وفای به عهد و تاکید الهی بر این مطلب ، پس علت مستجاب نشدن دعاهای ما چیست ؟ این مطلب مکرراً از ائمه اطهار (علیهم السلام) سوال می شد و آن بزرگواران نیز متناسب با فهم سوال کننده جوابهایی به اشخاص گوناگون می دادند .  برای فهم بهتر این آیه لازم است در آن دقت بیشتری کنیم :

1-  « ادعوا» یعنی چه ؟ آیا معنای « دعا » این است که خواسته خود را بر زبان بیاوریم ؛ هر چند معنای آن را نفهمیم ؟ یا حتی اگر معنای آن را می فهمیم ، بدان توجه نداشته باشیم ؟ یا در صورت توجه، معنای آن با میل باطنی ما موافق نباشد ؟  درست است ، معمولا به تکلم الفاظ که همراه با درخواست باشد « دعا » گفته می شود ؛ مثلاً ، کسی را صدا بزنیم و از او چیزی بخواهیم . اما الفاظ از « ما فی الضمیر » انسان حکایت می کنند وخود اصالت ندارند . این گونه نیست که شکل الفاظ در حوادث جهان تاثیری داشته باشد و هر لفظ از زبان هر کس که ادا شود موثر باشد . همان گونه که قبلاً بیان شد ؛ دعا امری قلبی است و زبان فقط از آنچه در دل است حکایت می کند . پس دعا باید از روح و دل انسان صادر شود و انسان واقعاً خواستار چیزی باشد . اگر فقط الفاظی را به زبان بیاورد و در دل به آنها توجه نداشته باشد ، به طور جدی  درخواست ننموده و در حقیقت اصلاً دعا نکرده است.  دعا باید با خواست جدی همراه باشد و انسان در وقت دعا توجه کامل داشته باشد که چه می خواهد. واقعیت این است که بسیاری از دعاهای ما از روی عادت و صرف لقلقه زبان است ، عادت کرده ایم بعد از نماز چند جمله ای دعا کنیم بدون آنکه توجه جدی به آن داشته باشیم .  

2-  دعا باید مصداق « ادعونی » باشد ؛ درخواست صرف از خدا . اگر انسان شرایط مذکور را رعایت کند ، ولی دل او متوجه خدا نباشد واقعاً دعا نکرده است . مثلاً ، ما درخواست علم می کنیم ، واقعاً هم دانش را دوست داریم ، در درخواست خود نیز جدی هستیم ؛ اما تصور می کنیم که عالم شدن به خدا ربطی ندارد و فقط به سعی و کوشش خودمان بستگی دارد . می گوئیم :

اللهم انی اسالک علماً نافعاً و عملاً صالحا

پروردگارا ، علم سودمند و کردار شایسته از تو طلب می کنم .

 اما در عمق جان اعتقاد نداریم که خدا به انسان علم می دهد . به عبارتی ، تنها به دنبال جنبه تلقینی دعا هستیم که علم چیز خوبی است و باید به دنبال تحصیل آن رفت و از « اللهم » استنباط « ان شاء الله » داریم که در بسیاری از کارهایمان فقط برای تشریفات به کار می بریم و درواقع تعلیقی بر مشیت خدا نیست ؛ همچنانکه در آغاز بسیاری از کارها « بسم الله الرحمن الرحیم » را صرفاً به عنوان تشریفات به کار می بریم و متاسفانه بسیار کم اتفاق می افتد که حقیقتاً به یاد خدا باشیم و هر کاری را با نام و یاد او شروع کنیم .  بسیاری از دعاهای ما نیز به همین نحو است ، با وجود آن که در مظاهر  مطلبی را از خدا درخواست می نماییم ، اما در واقع به این مطلب اعتقاد نداریم که خدا باید خواسته ما را عطا فرماید . در این صورت نیز نباید منتظر اجابت دعایمان باشیم .  چنین دعاهایی که صرف تکلم برخی الفاظ است ودر خواست از خدا نیست ، هیچ گاه به اجابت نخواهد رسید ؛ چون درخواست واقعی ما از خدا نبوده ، بلکه به اسباب مادی و قدرت خود متکی هستیم . آیه « ادعونی استجب لکم » شرطی است که به شکل امر بیان شده و در واقع این گونه است که « ان تدعونی استجب لکم » این شرط در صورتی تحقق پیدا می کند که اولاً ، در در خواست خود جدی باشیم . ثانیاً ، در خواست ما صرفاً از خدا باشد و او را در تحقق دعایمان موثر بدانیم . در این صورت ، شرایط استجاب دعا محقق گردیده است . آیا می توان گفت که چنین دعایی مستجاب نمی گردد؟  نکته دیگر مربوط به لوازم استجابت دعاست . ممکن است از خداوند درخواستی داشته باشیم و صلاح خود را در استجابت آن دعا بدانیم وآن را موجب کسب کمال بدانیم ؛ اما در تشخیص مصداق دچار اشتباه شده باشیم . نمی دانیم که اگر خواست ما تحقق پیدا کند چه لوازمی دارد ، آیا لوازم آن به حال ما مفید است یا نه؟اگر ما به لوازم آن آگاهی داشته باشیم ، قطعاً دعای ما به شکل دیگری اظهار می گردد . به عبارت دیگر ، اگر خداوند بفرماید که استجابت دعا چنین لوازمی را در بردارد ؛ آیا هم حاضری با تحقق آن لوازم دعایت مستجاب گردد؟ قطعا پاسخ منفی خواهیم داد . برخی در خواست های ما از خداوند ، مانند خواست بچه ای است که چیزی از والدین خود می خواهد ولی به ضرر آن آگاه نیست چون اگر از زیان های آن مطلع بود آن خواهش را مطرح نمی کرد. گاهی اوقات به جای استجابت دعا در این دنیا، خداوند مقاماتی را در آخرت به انسان عطا می فرماید.این مطلب مربوط به نکته سومی است که از آیه شریفه استنباط می گردد؛ یعنی کسی که به آخرت ایمان دارد ، اگر توجه کند که درخواست او درباره امر دنیوی در مقابل  پاداش اخروی  قابل مقایسه نیست ، قطعاً سعادت و کمال خویش را طلب خواهد کرد ؛اما در اثر غفلت،به مسائل دنیوی توجه پیدا کرده است. اگر واقعیت برای اوآشکار می شد که در آخرت به چنین چیزهایی نیازمند تر است ، آنها برای آخرت درخواست می کرد . چون خداوند متعال می داند که مومن به دلیل ایمانش علاقه بیشتری به امور اخروی دارد ، گاهی دعای او درباره امور مادی را برای آخرتش ذخیره می کند . او هم وقتی ببیند که در آن جهان به چه مقاماتی نائل می گردد شاکر خداوند خواهد بود و از این معامله با خداوند خرسند خواهد شد. دردعای افتتاح به این مطلب اشاره شده است.  و لعل الذی ابطا عنی هو خیر لی لعلمک بعاقبت الامور  شاید تاخیر تو در استجابت دعاهای من به مصلحت بوده  و برای من بهتر باشد ؛ چون تواز عاقبت کارها و مصالح و مفاسد زندگی خبر داری .  علاوه بر موارد مذکور ، در روایات علل دیگری نیز برای مستجاب نشدن دعا ذکر شده است  . مثلاً در برخی روایات آمده است : مردمی که « امر به معروف » و « نهی از منکر » را ترک کنند ، خداوند آنها را به دو بلا گرفتار می سازد : نخست ، دعای آنان مستجاب نمی گردد . دوم بدترین و فاسد ترین افراد را بر آنان مسلط می گرداند .

تفکر در اعمال و افعال خود

و اما تفکر در اعمال خود که از آن به مراقبت و محاسبت تعبیر مى‏شود  و کیفیت آن، آن است که: آدمى در هر شبانه روزى ساعتى به تفکر کار خود بیفتدو اخلاق باطنیه و اعمال ظاهریه خود را تفحص کند و احوال دل و جوارح خود راتجسس نماید، لوح دل را در مقابل خود نهاده آن را ملاحظه کند و دفتر شبانه خود راگشوده سر تا پاى آن را مطالعه فرماید. پس اگر دل خود را بر طریق راستى و درستى مستقیم، و متصف به اخلاق جمیله وخالى از اوصاف رذیله دید، و اعضا و جوارح خود را مشغول طاعات و عباداتى که به‏آنها متعلق است و مجتنب از معاصى و سیئاتى که به آنها مرتبط است‏یافت‏شکر الهى به‏جا آورد، و اگر مخالف این را ملاحظه نمود در صدد علاج آن بر آید.و اگر برخورد که‏معصیتى از او سر زده به توبه و انابه قضا و تدارک آن کند. و شکى نیست که این قسم از تفکر، مجالى واسع دارد، و قدر ضرورى آن مستغرق‏شبانه روز مى‏گردد و ماه و سال، کفایت استقصاء آن را نمى‏کند، زیرا که قدر لازم بر هرکس آن است که در هر شبانه روز فکر کند در هر یک از صفات مهلکه از بخل و کبر وعجب و ریا و حقد و حسد و جبن و غضب و حرص و طمع، و غیر اینها از صفات.ونظر بصیرت را گشاده چراغ فکر به دست گیرد و زوایاى دل خود را بگردد و از همه این‏صفات تفحص کند. پس اگر چنان فهمید که دل او را از همه اینها خالى است در مقام امتحان خود برآید وببیند که شیطان و نفس، امر را مشتبه نکرده باشند. مثلا اگر چنان گمان کند که ناخوشى تکبر را ندارد، امتحان کند خود را به دوش‏کشیدن خیک آبى از کوچه، یا پشته‏اى هیمه از بازار به خانه. و اگر چنان فهمید که از غضب خالى است، خود را در معرض اهانت‏سفیهى‏در آورد. و همچنین در غیر اینها از صفات، به امتحاناتى که گذشتگان از نیکان، خود راآزمایش کرده‏اند آزمایش کند تا مطمئن گردد که از ریشه جمیع این صفات و شاخ وبرگ آنها در مزرع دلش اثرى نیست.آرى نفس، مکار، و شیطان، حیله‏گر و غدار است.

گر نماز و روزه مى‏فرمایدت نفس مکار است فکرى بایدت

نفس را هفتصد سراست و هر سرى از ثرى بگذشته تا تحت الثرى

و اگر یافت که چیزى از این صفات در دل او هست‏سعى کند در خلاصى از آن به‏موعظه و نصیحت و سرزنش و ملامت و مصاحبت نیکان و مجالست‏خوبان و ریاضت‏و مجاهده تا سلب آن صفت‏بشود.و اگر به آسانى سلب نشود معالجه را مکرر نماید.  و بعد از آن تفکر کند در صفات حسنه، اگر به گمان خود خود را متصف به آنهایافت در صدد آزمایش خود برآید تا از مکر نفس و تلبیس آن مطمئن شود.و اگر خودرا از یکى از آنها خالى یافت تامل نماید در طریق تحصیل آن.  بعد از آن متوجه هر یک از اعضاى خود شود و فکر کند در معاصى متعلقه به آن،مثلا نگاه به زبان کند که آیا در آن روز غیبتى یا دروغى یا لغوى یا فحشى یا خود ستائى‏یا سخن‏چینى از آن صادر شده یا نه.و همچنین گوش و دست و پا و شکم و غیر اینها ازاعضا. آنگاه تفکر کند در طاعاتى که متعلق به هر یک از این اعضاء هست از واجبات ومستحبات، پس اگر بعد از فحص یافت که از آنها معصیتى سر نزده و طاعات را به جاآورده‏اند حمد خدا را کند.و اگر به صدور معصیتى یا ترک طاعتى برخورد اول سبب وباعث آن را بجوید و در صدد قطع آن بر آید سپس تدارک آن را به توبه و ندامت کند تافرداى آن مانند امروز نباشد.  و این قدر از تفکر در احوال خود در هر شبانه روزى لازم است از براى هر دیندارى‏که معتقد نشاه آخرت باشد.و نیکان سلف و اهل تقوى و ورع از گذشتگان را در صبح‏هر روز یا شام هر شب همین طریقه و عادت بوده.بلکه از براى ایشان طومارى بوده که‏در آنجا نیک و بد صفات و افعال را ثبت کرده و هر روز و شب حال خود را به آنجامقابله مى‏نمودند، و چون از زوال صفت رذیله یا اتصاف به فضیلتى مطمئن مى‏شدند درآن طومار قلم مى‏کشیدند و دست از فکر در آن برداشته به بقیه مى‏پرداختند.و چنین‏مى‏نمودند تا همه را قلم کشند.و بعضى که مرتبه ایشان پست‏تر و گاهى معصیتى که ازایشان سر مى‏زد معاصى‏اى که باید خود را از آن باز دارند در طومار مى‏نوشتند چون‏اکل حرام یا شبهه یا کذب یا غیبت‏یا مراء یا مسامحه در امر به معروف و نهى از منکر وامثال اینها، و سعى در خلاصى از هر یک مى‏نمودند.  و بالجمله صالحین سلف را این طریقه و رویه بوده و این را از لوازم ایمان به محاسبه‏روز قیامت مى‏شمردند.  پس واى بر ما که دست از پیروى و متابعت نیکان برداشته و پرده غفلت را بر دیده خود فرو گذاشته، فکر محاسبه روز قیامت را فراموش، و از شراب غفلت و بطالت‏مست و بیهوش گشته‏ایم.و چنانچه ایشان رفتار ما را مشاهده مى‏نمودند حکم مى‏کردندبه کفر ما و عدم اعتقاد ما به روز حساب. آرى چگونه چنین نباشد و حال اینکه اعمال ما به عمل کسى که ایمان به بهشت ودوزخ داشته باشد مشابهتى ندارد.و رفتار ما به رفتار اهل ایمان نمى‏ماند، زیرا کسى که‏از چیزى ترسید از آن مى‏گریزد و شوق به چیزى که داشته باشد در طلب آن بر مى‏آید.وما ادعاى ترس از جهنم مى‏کنیم و مى‏دانیم که فرار از آن به ترک معاصى است و غرق‏لجه معاصى هستیم.و دعواى شوق به بهشت را مى‏نمائیم و مى‏دانیم که رسیدن به آن به‏اطاعت و فرمانبردارى است و در آن تقصیر و کوتاهى مى‏کنیم، عمر را به هوا و هوس‏مى‏گذرانیم.و هواى دخول بهشت داریم و روزگار را به هرزه صرف مى‏کنیم، و طمع‏وصال حوران پاک سرشت مى‏نمائیم.  وصال دولت‏بیدار ترسمت ندهندکه خفته‏اى تو در آغوش بخت‏خواب زده‏و مخفى نماند که: این نوع از تفکر علماء و صالحین است، و اما فکر مقربین وصدیقین از این بالا، و شان ایشان ازین والاتر است.بلکه ایشان مستغرق دریاى محبت،و انس به پروردگار، و به جان و دل متوجه عظمت و جلال آفریدگارند.در فکر جمال‏و جلال ایزد متعال مدهوش، و از خود و صفات و اعمال خود بالمره فراموش کرده‏اند.

و زبان حال ایشان به این ترانه گویاست:

هر چه نه گویا به تو خاموش به هر چه نه یاد تو فراموش به

مانند عاشقى که در حال لقاى معشوق واله و حیران ماند.و حصول این حالت‏بلکه‏ادنى مرتبه از تلذذ به یاد عظمت و جلال خدا ممکن نمى‏شود تا ساحت نفس را ازجمیع رذایل پاک نسازى، زیرا که حال کسى که با وجود اتصاف به اخلاق بد خواهد ازتفکر در جلال و جمال جمیل مطلق ملتذ شود، حال عاشقى است که با محبوب خودخلوت کند و خواهد از مشاهده جمال او التذاذ یابد و زیر پیراهن او از مار و عقرب‏مملو باشد و آن را بگزند.زیرا که هر یک از این صفات، حکم مار یا عقربى دارند که‏فرو رفتگان علایق طبیعت را گزیدن آنها معلوم نشود تا وقتى که این عالم را بدرود کنند،در آن وقت مشاهده خواهند کرد که الم هر یک از اینها از مار و کژدم به مراتب شتى‏ بالاتر است.  پس اى جان برادر! از خواب غفلت‏برخیز و فکرى کن از براى روز رستاخیز، پیش‏از آنکه چاره امر از دست‏بیرون رود و چنگال مرگ به کالبد نحیث‏بند شود.   و بر سبیل قطع و یقین بدان که هر صفتى از صفات و هر عملى از اعمال تو را دروقت رفتن جزائى است، همچنان که صریح قرآن و نص حدیث پیغمبر آخر الزمان (ص) است که فرمود: «هر چه را خواهى دوست دار که از آن مفارقت‏خواهى کرد.و هر چه‏خواهى زندگانى کن عاقبت‏خواهى مرد.و هر کارى که خواهى بکن که جزاى آن به توخواهد رسید. پس ساعتى از اوقات خود را صرف فکر اعمال خود کن، و زمانى در عجایب صنع‏خداوند تامل نماى، و سعى کن که دل خود را از وساوس خالى کنى، و تفکر آن را به‏اقسام شش گانه «محموده‏»  مقصود سازى، زیرا که: غیر از اینها آنچه‏باشد از افکار متعلقه به دنیاى دنیه و از وساوس شیطانیه است. پس فکر تو باید منحصر باشد در استنباط مسائل علمیه، یا انجام دادن یکى از اعمال‏حسنه، یا در عبرت یکى از دیگران و هنگام رحلت از جهان، یا در تسبیح و تقدیس‏پروردگار، یا در صنایع عجایب آفریدگار، یا در صفات و اعمال خود. و اما تفکر کردن در ذات خدا، بلکه بعضى از صفات او، در شریعت مقدسه غیرجایز و کسى که این خیال را کند از حد خود متجاوز است. «و ما للتراب و رب الارباب‏» ،مشتى خاک را با خداوند پاک چه کار، ذات او از آن بالاتر که کمند اندیشه به کنگره‏جلال او تواند رسید یا طایر فکر در حوالى او گذر تواند کرد«تعالى شانه عین ذلک علواکبیرا.

و هم تهى پاى بسى ره نوشت هم زدرش دست تهى بازگشت

راه بسى رفت ضمیرش نیافت دیده بسى جست نظیرش نیافت

هفت کس در سایه لطف خداوند است

هفت کس هستند که خداوند آنها را در سایه لطف خود قرار می دهد ،

در روزی که سایه ای جز او نیست :

پیشوای دادگر

جوانی که در بندگی پروردگار پرورش می یابد

کس که قلب او با مسجد پیوسته است تابار دیگر به سوی آن باز گردد

کسانی که یکدیگر را برای خدا دوست دارند بامحبت گردهم آیند وبا

محبت متفرق شوند

کسی که زن زیبای صاحب مقامی او را به گناه دعوت کند و او بگوید من

 از خدا می ترسم

کسی که انفاق نهانی می کند به طوری که ذست راست او از انفاقی

 که دست چپ او کرده آگاه نمی گردد !

و کسی که تنها به یاد خدا می افتد و قطره اشکی از گوشه های

چشم او سرازیر می شود .   

گاهی اوقات بین این همه آدمهای جور واجور تنها می مونی وهیچ کس

 

 نیست که بتونی حرف های دلتنگی رو براش باز گو کنی . توی این

 

لحظات سنگین می شنوی آواز دلتنگی رو که میگه :

 

با گوشه گرفتن درمان نشود غم

 

برخیر و به پا کن شوری تو در عالم

 

تو که عزلت گزیده ای غم دنیا چشیده ای

 

                    زطبیعت چه دیده ای تو

 

تو که غمگین نشسته ای زجهان غیر گسسته ای

 

                    به چه مقصد رسیده ای تو

 

و می مونی تنها تنها تنها و همراهی نداری جز یک دل دردمند که تنها

 

گناهش انتظار کشیدن و دعوت از سوی توست هنوز نمی دانم چه هدیه ای به ارمغان

 

 بیاورم چه بگویم تا شایسته چون تویی باشد کمکم کن . توی این

 

لحظات دلتنگی و سکوت کمکم کن تا یاد بگیرم آنچه را که تو دوست

 

داری از زبانم بشنوی . ذکر یا الله

پرمعنی ترین کلمه مااست آن رابه کارببر. سازنده ترین کلمه گذشت است آن راتمرین کن. سرکش ترین کلمه هوس است با آن بازی نکن. بی رحمترین کلمه تنفراست ازبین ببرش. خودخواهانه ترین کلمه من است خطش بزن. ناپایدارترین کلمه خشم است آن رافروببر. بانشاط ترین کلمه کاراست به آن بپرداز. بازدارنده ترین کلمه ترس است باآن مقابله کن. پوچ ترین کلمه طمع است آن را بکش. و عمیقترین کلمه عشق است به آن ارج بده